|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
کاش می تونستم چشمانم رو تهدید کنم تا به خاطر تو اشک حسرت نبارن وکاش می تونستم عشق رو فراموش کنم... عاشقی تو این دوره معنایی نداره دیگه نمی خوام عاشق باشم اما نمیشه می خوام عشق رو فراموش کنم اما نمی تونم... آخه میگن هر کی عاشق نباشه آدم نیست... یادته یه روز بهم گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون تا کسی اشکا تو نبینه... گفتم اگه بارون نیومد چی؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون هم گریه میکنه! گفتم یه خواهش دارم... وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار! گفتی: باشه مطمئن باش حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره تو هم اون دورا وایستادی داری بهم می خندی...
+ به خاک سپرده شده دردوشنبه یکم مرداد 1386 توسط مجـتـبـی |
خدایا!
خیلی تنها شدم...
اما به خاطر عشق هر کاری میکنم
هر لحظه و هر کلمه از تو می نویسم
نمی دانم همسفر کدامبن غروبی؟
ولی من همین جا منتظر بازگشت تو خواهم ماند...
قرارمان همینجا...
توی جاده های تنهایی
سر دو راهی رفتن و ماندن
کنار تابلوی عشق و نفرت
زیر سایه درخت سبز امید
من نشسته ام....
روی صندلی انتظار
ممکن است گیسوانم سفید شده باشد
اما...
مطمئنم مرا خواهی شناخت...

كاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

این چه رسمیست که تا عاشق هست
آسمان هست زمین هست شقایق هم هست
زندگی باید کرد ...
زندگی چیزی نیست جز به هم ساختن ثانیه ها
و چه عاشق باشی چه نباشی
زمان می گذرد ...
وخیالش هم نیست
و چه بهتر که نمی گردد باز
یاد او هر چه که بوده است بخیر...
گذرش میمون باد !!!

سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
ز درد آتشین زخم خبر گردد
خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده
و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه
+ به خاک سپرده شده دردوشنبه یکم مرداد 1386 توسط مجـتـبـی |