|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
با توام با تو بودم و با تو هستم با تو که سرنوشت مرا رقم زدی روحم را مجروح کردی و چشمانم را پر از اشک و دستانم را با لبانت آشنا ساختی... با تو که گلهای شعمدانی باغچه ام را خشکاندی پرستوهایی که در طاقچه اتاقم آشیان کرده بودند پراندی بهار رویاهایم را مبدل به خزانش کردی عاشق بودم تو عشقم را ربودی و احساسم را در بی احساسی خود مدفون ساختی... سالهلست که زمان در گذر است و من بسنده کرده ام به: شاید فردا و بارها گفته ام: شاید فردا سرنوشت تلخ و محنت زایم پایان پذیرد با توام و باز برای تو می نویسم.
+ به خاک سپرده شده درجمعه دوم شهریور 1386 توسط مجـتـبـی |