تبليغاتX
زنــده بـگــور

زنــده بـگــور

افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

و اینک سکوت کرده

چهره ای از یک روح بی تاب

مرگی از تجسم یک تصویر ناب

فریادی از درد ماندن

و اینک همان تقدیر

پرنده پر زد

آسمان بارید

خورشید گرم تر شد...

تنش لرزید

و دانست که در این سکوت

که همچون سکوت کویر

انتظار می طلبد

درونش همه چیز را باخته

چشم هایش رابست

دلش لرزید

یک انعکاس واقعی

این بار نمی خواست

چشم هایش ببینند

همان بی قراری ها

همان تردید ها

اما محکم به استواری یک حقیقت

و جلای رسیدن

چشم هایش را گشود

آسمان دلیل بی دلیل شد  

پرنده پرید

اتاق ، صدای بی صدا

همان سکوت !

((این روزها از من تا دل

فاصله ای است تا مرز نشناختن

این روزها دلم بر سکوت هم می خندد..))

 

+ به خاک سپرده شده درسه شنبه یکم آبان 1386 توسط مجـتـبـی |