|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
و من رها از نگاه بودن به انتظار معجزه باران تنها کنج حصار دل اشک می ریختم و آسمان در سکوت مبهم ابرها برای باران التماس می کرد ضجه هایم فریاد می شد درونم مبارزه را شروع کرد جنگ سکوت ، جنگ فریاد ابرها پچ پچ کردند گویی نقشه می کشیدند صداها مرا رنج می داد ابرها به خود بالیدند آسمان سیاه شد ابرها غریدند آسمان بی تاب شد من ترسیده بودم و ناگهان آسمان به خود لرزید باران بارید به اجبار یک ترس به اجبار یک تردید باران بارید و صدای من در اندوه باران گم شد...
+ به خاک سپرده شده درپنجشنبه یکم آذر 1386 توسط مجـتـبـی |