|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
در انتهاي بودن زندگي برزخ سرنوشت روزگار را مسخ خويش مي كند و مسافر راه زندگي سوار بر سكوت بودنش رنج دوران را تجربه مي كند در انزواي محض آن سكوت نبض دل شكست اشك چون سيل روانه شد چشم هاي خسته اين بار رنج بودن را فرياد كرد قطره ، قطره بي صدا ، بي صدا اما اندوه دل كم نشد ، اندوه دل كم نشد و آينه كه نگاه دل را به بيرون كشانده بود و ضرب آهنگ همان بيداد ها فرياد پشت فرياد ضجه درون درد اين همه سال زجر اين همه سختي تو كه مي دانستي روزي سكوت فرياد خواهد شد پس چرا خود را آماده نكرده بودي چرا لحظه فرياد شدن آخرين اميد بودن را نيز مدفون ديدي !!! چرا بر رنج آن لحظه سكوت كردي چرا تاوان اين همه درد اين فرياد كشنده بود چرا ؟
+ به خاک سپرده شده درچهارشنبه پنجم دی 1386 توسط مجـتـبـی |