|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
ذهنم آبستن درد فجیعی ست
دراز میکشم
و دستم را زیر سرم می گذارم
بجای بالشی که هرگز....
گردا گرد سرم می گردند
فلسفه
حکمت
خدا
من
تو
وشیطان
که می خرد گاهی همه ی اینها را در پلکی
وقت زاییدن یک شعر است!!!
ذهنم آبستن درد فجیعی ست.....
+ به خاک سپرده شده درسه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط مجـتـبـی |