|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
شما را به خدا بفهمید چه میگویم: از این جهنمی که برایم ساخته اند خسته ام! از سوختن بیزارم.. از این طی طریق کج دار و مریض ٬ ملولم! رگهای آبی دستانم تیغ را طلب میکنند.. یا آنقدر بزرگم که به جهان نمیگنجم و یا آنقدر کوچــــــــــکم که گنجایشم از جهان کمتر است! مهم نیست! مهم نیست! کودکی که نام مجتبی بر او نهادند و بزرگ شد و ... جایی زیر صفر نفس میکشد! درد من نام ندارد! درد من مثل خودم گمنام است.. درد من مثل خودم گمنام است.. ○ ○ ○ خوب میدانم اگر بدترین شاعر دنیا نباشم لا اقل بهترینشان که هستم! همینکه مادرم میگوید دیوانه شدم شروع خوبیست.. دیوانگی انتهای شاعریست.. .. گاهی می اندیشم دلیل بی بدیل بودنم از چیست؟ انگشتان بی حیای من جز ابر کدام تن عریان را به لبهایم اشــاره کردند؟ چرا همیشه در پس و پیش این سایه ( که هم نام من است! ) هیچ دستی برای سلام کردن و یا حتی تفـــــــــــالی بی نیت از جیبی بیرون نمی آید؟ "آیا من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟" ○ ○ ○ طفره میروم.. سیاه میشوم.... پاکت سیگارم را از جیب پیراهنم در می آورم و همان جمله ها را تکرار میکنم : من کسی را نکشتم.. این روزها محکومم به کشتن مردی که میگویند هم نام من بود..
+ به خاک سپرده شده درشنبه دوم شهریور 1387 توسط مجـتـبـی |