|
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
|
||||
بگذر... رها شو که نگاهت قلب بیمارت را خسته خواهد کرد... چشمهایت را ببند تا نگاهت را نبینند تو نیز چشمهایم را ندیدی تو نیز چشمهایت را از من دریغ کن... تا در نگاه چشمهایم محکوم نشوی.... * * * اصلا حال خوشی ندارم انگار از حرف خالیم فقط سل نو رو تبریک بگم نگن نگفت.... با اینکه در این ایام به شهریتان آمده ام و فعلا از هوای قی آور مشهد فاصله گرفته ام و تنفس و تفکر بر من آسان شده ولی باز هم نمی توانم به خودم دلداری بدهم و یا بهتر خودم را گول بزنم.. در سالی که گذشت اتفاقات عجیب و ماوراء طبیعی زیادی برایم پیش آمد که خاطر بعضی از دوستان را مکدر کرد از جمله Suicide ...خانمها آقایان از من نرنجید این منم مجتبی.... چرا نمیشه مثل گذشته ها بوی بهار را استنشاق کرد؟چقدر دلم برای کودکانه تنگ شده!!آه فرهاد شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خیستگی مو در میکنم....
+ به خاک سپرده شده درشنبه هشتم فروردین 1388 توسط مجـتـبـی |